دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
دیوان حافظ
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستملیکن از لطف لبت صورت جان میبستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیستدیرگاهست کزین جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که بجوردر سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانهنشینکه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر استتا نگوئی که چو عمرم بسر آمد رستم
بعد ازینم چه غم از تیر کج انداز حسوُدچون بمحبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر دُرج عقیق تو حلالست مراکه بافسوس و جفا مُهرِ وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفتآه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
Comments
Loading comments…