دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
دیوان حافظ
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمگفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بخشمدوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارعشوهٔ فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردروئی میکشم زان طبع نازک بیگناهساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا بکیرَبع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم بگنج حسن بیپایان دوستصد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم
Comments
Loading comments…