دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دیوان حافظ

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزدهٔ سوخته بود

رسم عاشق‌کشی و شیوهٔ شهرآشوبیجامهٔ بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشّاق سپند رُخ خود میدانستواتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدمکه نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دلدر پیش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریختالله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش بدنیا که بسی سود نکردآنکه یوسف بزر ناسره بفروخته بود

Comments

Loading comments…