رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
دیوان حافظ
رفتم بباغ صبحدمی تا چنم گلیآمد بگوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من بعشق گلی گشته مبتلاواندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
میگشتم اندر آن چمن و باغ دمبدممیکردم اندر آن گل و بلبل تأمّلی
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشقآنرا تفضّلی نه و این را تبدّلی
چون کرد در دلم اثر آواز عندلیبگشتم چنانکه هیچ نماندم تحمّلی
بس گل شکفته میشود این باغ را ولیکس بی بلای خار نچیدست ازو گلی
Comments
Loading comments…