رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

دیوان حافظ

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرددر سنگ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دارکز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماهیّ و مرغ دوش ز افغان من نخفتوان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمعاو خود گذر بما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیستکو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

Comments

Loading comments…