ساقیا برخیز و درده جام را
دیوان حافظ
ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایّام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند ازین باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان منسوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خودکس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوشستکز دلم یکباره برد آرام را
ننگرد دیگر بسرو اندر چمنهر که دید آن سرو سیم اندام را
Comments
Loading comments…