سحرگاهان که مخمور شبانه
دیوان حافظ
سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از میز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوهٔ دادکه ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقیّ کمان ابرو شنیدمکه ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نهکه عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهیکه با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوستخیال آب و گِل در ره بهانه
بده کشتیّ می تا خوش برانیمازین دریای ناپیداکرانه
Comments
Loading comments…