سحرگه رهروی در سرزمینی

دیوان حافظ

سحرگه رهروی در سرزمینیهمی‌گفت این معمّا با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صافکه در شیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزارست صد بارکه صد بُت باشدش در آستینی

مروت گر چه نامی بی‌نشانستنیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمناگر رحمی کنی بر خوشه‌چینی

نمی‌بینم نشاط عیش در کسنه درمان دلی نه درد دینی

درونها تیره شد باشد که از غیبچراغی برکند خلوت‌نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشدچه خاصیّت دهد نقش نگینی

اگر چه رسم خوبان تندخوئیستچه باشد گر بسازد با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسممآل خویش را از پیش‌بینی

Comments

Loading comments…