سلامی چو بوی خوش آشنایی

دیوان حافظ

سلامی چو بوی خوش آشنائیبدان مردم دیدهٔ روشنائی

درودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسائی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصّه ساقی کجائی

ز کوی مغان رخ مگردان که آنجافروشند مفتاح مشکل گشائی

عروس جهان گر چه در حدّ حسنستز حدّ میبرد شیوهٔ بیوفائی

دل خستهٔ من گرش همّتی هستنخواهد ز سنگین دلان مومیائی

می صوفی افکن کجا می‌فروشندکه در تابم از دست زهد ریائی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستندکه گوئی نبودست خود آشنائی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامعبسی پادشائی کنم در گدائی

بیاموزمت کیمیای سعادتز همصحبت بد جدائی جدائی

Comments

Loading comments…