سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دیوان حافظ
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمیدل ز تنهائی بجان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیسترهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید بدستعالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیمکز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
Comments
Loading comments…