شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند
دیوان حافظ
شراب بیغش و ساقیّ خوش دو دام رهندکه زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاههزار شکر که یاران شهر بیگنهند
جفا نه پیشهٔ درویشیست و راهرویبیار باده که این سالکان نه مرد رهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قومشهان بی کمر و خسروان بی کلهند
بهوش باش که هنگام باد استغناهزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
مکن که کوکبهٔ دلبری شکسته شودچو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
غلام همّت دردی کشان یکرنگمنه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
قدم منه بخرابات جز بشرط ادبکه سالکان درش محرمان پادشهند
Comments
Loading comments…