عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

دیوان حافظ

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشهر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مستهمه جا خانهٔ عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکدهامدّعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقهٔ لطف ازلتو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت

نه من از پردهٔ تقوا بدر افتادم و بسپدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

Comments

Loading comments…