لبش میبوسم و در میکشم می
دیوان حافظ
لبش میبوسم و در میکشم میبآب زندگانی بردهام پی
نه رازش میتوانم گفت با کسنه کس را میتوانم دید با وی
لبش میبوسد و خون میخورد جامرخش میبیند و گل میکند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه میداند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطربرگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت بباغ آورد مسندبساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذاربیاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدائیکه باشد خون جامش در رگ و پی
Comments
Loading comments…