لعل سیراب بخون تشنه لب یار منست
دیوان حافظ
لعل سیراب بخون تشنه لب یار منستوز پی دیدن او دادن جان کار منست
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار منست
ساروان رخت بدروازه مبر کان سر کوشاهراهیست که منزلگه دلدار منست
بندهٔ طالع خویشم که درین قحط وفاعشق آن لولی سرمست خریدار منست
طبلهٔ عطر گل و زلف عبیرافشانشفیض یک شمّه ز بوی خوش عطّار منست
باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مرانکاب گلزار تو از اشک چو گُلنار منست
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمودنرگس او که طبیب دل بیمار منست
Comments
Loading comments…