مقدمه جامع دیوان حافظ

دیوان حافظ

آن بنده پروری که زبان در دهان نهاردرّ کلام در صدف هر زبان نهاد

جانرا ز لطفِ عذب غذائی لطیف داددل را مفرّحی ز سخن در بیان نهاد

در بحر سینه درّ معانی بپروریددرکان طبع لعل سخن بی‌کران نهاد

چشم و چراغ جمع رسل هادی سبلسلطان چار بالش ایوان اصفیا

گنجینهٔ حقایق اسرار کایناتمجموعهٔ مکارم اخلاق انبیا

دستش محیط جود و دمش کیمیای علمنطقش مکان صدق و دلش معدن صفا

یَرْمُونَ بِالخُطَبِ الطِّوَالِ وَ تَارَةًوَحْیَ المَلَاحِظِ خِیفَة الرُّقَبَاءِ

مستغرق درود و ثنا باد روحشانتا روز را فروغ بود شمع را شعاع

گر بدی گوهری ورای سخنآن فرود آمدی بجای سخن

قافیه سنجان چو قلم برکشندگنج دو عالم بسخن در کشند

خاصه کلیدی که درِ گنج راستزیر زبان مرد سخن سنج راست

کَنَظْمِ الجُمَانِ وَ رَوْضِ الجِنَانِوَ اَمْنِ الفُؤَادِ وَ طیِبِ الرُّقَادِ

بشوی اوراق اگر همدرس مائیکه علم عشق در دفتر نباشد

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظقبول خاطر و لطف سخن خدادادست

دور مجنون گذشت و نوبت ماستهرکسی پنج روز نوبت اوست

حافظ خلوت‌نشین دوش بمیخانه شداز سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

گر من آلوده دامنم چه عجبهمه عالم گواه عصمت اوست

غزل سرائی حافظ بدان رسید که چرخنوای زهره برامشگری بهشت از یاد

بداد داد سخن در غزل بدان وجهیکه هیچ شاعر از آنگونه داد نظم نداد

چو شعر عذب روانش ز بر کنی گوئیهزار رحمت حق بر روان حافظ باد

بسال باء و صاد و ذال ابجدز روز هجرت میمون احمد

بسوی جنّت اعلی روان شدفرید عهد شمس الدّین محمّد

بخاک پاک او چون برگذشتمنگه کردم صفا و نور مرقد

Comments

Loading comments…