مقدمه مصحح

دیوان حافظ

دُر و خرمهره در یکی رشتهجمع کرد آنگهی پریشان کرد

من حاصل عمر خود کار ندارم جز غمدر عشق تو من یار ندارم جز غم

یک همدم همراز ندارم نفسییک مونس دمساز ندارم جز غم

ای سایهٔ سنبلت سمن پرودهیاقوت لبت درّ عدن پرورده

همچون لب خود مدام جان می‌پرورزان راه که روحیست بتن پرورده

چشمت که فسون و رنگ می بارد ازوافسوس که تیر جنگ می‌بارد ازو

بس زود ملول گشتی از همنفسانآه از دل من که سنگ می‌بارد ازو

شد مکد شرخه دل بولدی فرصتغج

خوش وقت بوریا و گدائی و خواب امنکاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی

دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنندپنهان خورید باده که تعزیر میکنند

خیز تا خرقهٔ صوفی بخرابات بریمشطح و طامات ببازار خرافات بریم

طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نهتسبیح و طلیسان بمی خوشگوار بخش

یار دلدار من ار قلب بدینسان شکندببرد زود بجانداری خود پادشهش

زهد رندان نوآموخته راهی بدهیستمن که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم

Comments

Loading comments…