منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

دیوان حافظ

منم که شُهرهٔ شهرم بعشق ورزیدنمنم که دیده نیالوده‌ام ببد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجاتبخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیستبدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

بمی‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آبکه تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

برحمت سر زلف تو واثقم ور نهکشش چو نبود از آنسو چه سود کوشیدن

عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلسکه وعظ بی‌عملان واجبست نشنیدن

ز خطّ یار بیاموز مهر با رخ خوبکه گرد عارض خوبان خوشست گردیدن

Comments

Loading comments…