من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
دیوان حافظ
من دوستدار روی خوش و موی دلکشممدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگوآنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم امّا درین سفرحالی اسیر عشق جوانان مهوشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعلست و کان حسنمن جوهریّ مفلسم ایرا مشوّشم
از بس که چشم مست درین شهر دیدهامحقّا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمهٔ حوران ز شش جهتچیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوستگیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
Comments
Loading comments…