من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
دیوان حافظ
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگوکه من این ظنّ برقیبان تو هرگز نبرم
همّتم بدرقهٔ راه کن ای طایر قدسکه درازست ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسانکه فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرّم آن روز کزین مرحله بربندم باروز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصلدیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم
Comments
Loading comments…