میدمد صبح و کله بست سحاب
دیوان حافظ
میدمد صبح و کِلّه بست سحابالصّبوح الصّبوح یا اصحاب
میچکد ژاله بر رخ لالهاَلمدام المدام یا احباب
میوزد از چمن نسیم بهشتهان بنوشید دم بدم می ناب
تخت زمرد زده است گل بچمنراح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بستهاند دگرافتتح یا مفتّح الاَبواب
لب و دندانت را حقوق نمکهست بر جان و سینههای کباب
این چنین موسمی عجب باشدکه ببندند میکده بشتاب
Comments
Loading comments…