نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

دیوان حافظ

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر بکوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازیّ و دیده بر سر راهتبمردمی نه بفرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح‌فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبستاسیر خویش گرفتی بکش چنانکه تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندمدقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

Comments

Loading comments…