هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

دیوان حافظ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنتبجفای فلک و غصّهٔ دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوندتا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منستبرود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفتکه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذورستدرد دارد چه کند کز پی درمان نرود

Comments

Loading comments…