وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
دیوان حافظ
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانیحاصل از حیات ای جان این دمست تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زینجا بگذرم حرامت بادگر بجای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشتعاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی راجنس خانگی باشد همچو لعل رمّانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیزدر پناه یک اسمست خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و ز در طرب بازآکاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمیکز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفتبا طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میرویّ و مژگانت خون خلق میریزدتیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکنابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن باحسانی حافظ پریشان راای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
Comments
Loading comments…