چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
دیوان حافظ
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را بهر کس مینماید همچو گُلور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببینگفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شودکام بستانم ازو یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم بتلخی جان برآید باک نیستبس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شودور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگریدکو بچیزی مختصر چون باز میماند ز من
Comments
Loading comments…