چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

دیوان حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نَهٔ جان من خطا اینجاست

سرم بدنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الّله ازین فتنها که در سر ماست

در اندرون من خسته‌دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجائی ای مطرببنال هان که ازین پرده کار ما بنواست

مرا بکار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که میپزد دل منخمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلمگرم بباده بشوئید حق بدست شماست

از آن بدیر مغانم عزیز میدارندکه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده میزد آن مطربکه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

Comments

Loading comments…