گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

دیوان حافظ

گر بود عمر بمیخانه رسم بار دگربجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرّم آن روز که با دیدهٔ گریان برومتا زنم آب در میکده یکبار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببیتا برم گوهر خود را بخریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناختحاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایرهٔ چرخ کبودهم بدست آورمش باز بپرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارندغمزهٔ شوخش و آن طرّهٔ طرّار دگر

راز سربستهٔ ما بین که بدستان گفتندهر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعتکُندم قصد دل ریش بآزار دگر

Comments

Loading comments…