گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
دیوان حافظ
گر دست رسد در سر زلفین تو بازمچون گوی چه سرها که بچوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولی نیستدر دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانهٔ راحت بده ای شمع که امشباز آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آندم که بیک خنده دهم جان چو صراحیمستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازیدر میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آیدمحراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رُخ بفروزیچون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار درین راهگر سر برود در سر سودای ایازم
Comments
Loading comments…