اینچنین خواندم که روزی روبهی
پروین اعتصامی
اینچنین خواندم که روزی روبهیپایبند تله گشت اندر رهی
حیلهی روباهیش از یاد رفتخانهی تزویر را بنیاد رفت
گر چه زائین سپهر آگاه بودهر چه بود، آن شیر و این روباه بود
تیره روزش کرد، چرخ نیل فامتا شود روشن که شاگردیست خام
با همه تردستی، از پای اوفتاددل به رنج و تن به بدبختی نهاد
گر چه در نیرنگ سازی داشت دستبند نیرنگ قضایش دست بست
حرص، با رسوائیش همراه کردتیغ ذلت، ناخنش کوتاه کرد
بود روز کار و یارائی نداشتبود وقت رفتن و پائی نداشت
آهنی سنگین، دمش را کنده بودمرگ را میدید، اما زنده بود
میفشردی اشکم ناهار رامیگزیدی حلقه و مسمار را
دام تادیب است، دام روزگارهر که شد صیاد، آخر شد شکار
ما کیانها کشته بود این روبهکزان سبب شد صید روباه فلک
خیرگیها کرده بود این خودپسندخیرگی را چاره زندانست و بند
ماکیانی ساده از ده دور گشتبر سر آن تله و روبه گذشت
از بلای دام و زندان بی خبرگفت زان کیست این ایوان و در
گفت روبه این در و ایوان ماستپوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواستهاندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرمهمچو خز شایان و چون سنجاب گرم
میفروشیم این دم پر پشم راباز کن وقت خریدن، چشم را
گر دم ما را خریداری کنیهمچو ما، یک عمر طراری کنی
گر ز مهر، این دم به بندیمت به دمراه را هرگز نخواهی کرد گم
گر ز رسم و راه ما آگه شویماکیانی بس کنی، روبه شوی
گر که بربندی در چون و چراسودها بینی در این بیع و شری
باید آن دم کژت کندن ز تنوین دم نیکو بجایش دوختن
ماکیان را این مقال آمد پسندگفت: بر گو دمت ای روباه چند
گفت باید دید کالا را نخستور نه، این بیع و شری ناید درست
گر خریداری، در آی اندر دکاننرخ، آنگه پرس از بازارگان
ماکیان را آن فریب از راه بردراست اندر تله روباه برد
کاش میدانست روبه ناشتاستوان نه دکان است، دکان ریاست
تا دهن بگشود بهر چند و چونچنگ روباه از گلویش ریخت خون
آن دل فارغ، ز خون آکنده شدوان سر بی باک، از تن کنده شد
ره ندیده، روی بر راهی نهادچشم بسته، پای در چاهی نهاد
هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشتهم گذشت از کار دم، هم سر گذاشت
بر سر آنست نفس حیلهسازکه کند راهی سوی راه تو باز
تا در آن ره، سربپیچاند تراوندر آن آتش بسوزاند ترا
اهرمن هرگز نخواهد بست درتا ترا میافتد از کویش گذر
در جوارت، حرص زان دکان گشودکه تو بر بندی دکان خویش زود
تا شوی بیدار، رفتست آنچه هستتا بدانی کیستی، رفتی ز دست
با مسافر، دزد چون گردید دوستزاد و برگ آن مسافر زان اوست
گوهر کان هوی جز سنگ نیستآب و رنگش جز فریب و رنگ نیست
Comments
Loading comments…