با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار
پروین اعتصامی
با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کارکاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختمکم نور گشت دیدهام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبهی مرابر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیستهر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغالاین آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بر بست هر پرنده در آشیان خویشبگریخت هر خزنده و در گوشهای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتدچون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید
از رنج پاره دوختن و زحمت رفوخونابهی دلم ز سر انگشتها چکید
یک جای وصله در همهی جامهام نمایدزین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید
دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخیلرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
من بس گرسنه خفتم و شبها مشام منبوی طعام خانهی همسایگان شنید
ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویشهر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید
پرویزنست سقف من، از بس شکستگیدر برف و گل چگونه تواند کس آرمید
هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوتبر بم و سقف ریختهام تارها تنید
در باغ دهر بهر تماشای غنچهایبر پای من بهر قدمی خارها خلید
سیلابهای حادثه بسیار دیدهامسیل سرشک زان سبب از دیدهام دوید
دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافتاقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
پروین، توانگران غم مسکین نمیخورندبیهودهاش مکوب که سر دست این حدید
Comments
Loading comments…