دختری خرد، بمهمانی رفت

پروین اعتصامی

دختری خرد، بمهمانی رفتدر صف دخترکی چند، خزید

آن یک افکند بر ابروی گرهوین یکی جامه بیکسوی کشید

این یکی، وصله‌ی زانوش نمودوان، به پیراهن تنگش خندید

آن، ز ژولیدگی مویش گفتوین، ز بیرنگی رویش پرسید

گر چه آهسته سخن میگفتندهمه را گوش فرا داد و شنید

گفت خندید به افتاده، سپهرزان شما نیز بمن میخندید

ز که رنجد دل فرسوده‌ی منباید از گردش گیتی رنجید

چه شکایت کنم از طعنه‌ی خلقبمن از دهر رسید، آنچه رسید

نیستید آگه ازین زخم، از آنکمار ادبار شما را نگزید

درزی مفلس و منعم نه یکی استفقر، از بهر من این جامه برید

مادرم دست بشست از هستیدست شفقت بسر من نکشید

شانه‌ی موی من، انگشت من استهیچکس شانه برایم نخرید

هیمه دستم بخراشید سحرخون بدامانم از آنروی چکید

تلخ بود آنچه بمن نوشاندندمی تقدیر بباید نوشید

خوش بود بازی اطفال، ولیکهیچ طفلیم ببازی نگزید

بهره از کودکی آن طفل چه بردکه نه خندید و نه جست و نه دوید

تا پدید آمدم، از صرصر فقرچون پر کاه، وجودم لرزید

هر چه بر دوک امل پیچیدمرشته‌ای گشت و بپایم پیچید

چشمه‌ی بخت، که جز شیر نداشتما چو رفتیم، از آن خون جوشید

بینوا هر نفسی صد ره مردلیک باز از غم هستی نرهید

چشم چشم است، نخوانده‌است این رمزکه همه چیز نمیباید دید

یاره‌ی سبز مرا بند گسستموزه‌ی سرخ مرا رنگ پرید

جامه‌ی عید نکردم در برسوی گرمابه نرفتم شب عید

شاخک عمر من، از برق و تگرگسر نیفراشته، بشکست و خمید

همه اوراق دل من سیه استیک ورق نیست از آن جمله سفید

هر چه برزیگر طالع کشته استاز گل و خار، همان باید چید

این ره و رسم قدیم فلک استکه توانگر ز تهیدست برید

خیره از من نرمیدید شماهر که آفت زده‌ای دید، رمید

به نوید و به نوا طفل خوش استمن چه دارم ز نوا و ز نوید

کس برویم در شادی نگشودآنکه در بست، نهان کرد کلید

من از این دائره بیرونم از آنکشاهد بخت ز من رخ پوشید

کس درین ره نگرفت از دستمقدمی رفتم و پایم لغزید

دوش تا صبح، توانگر بودمزان گهرها که ز چشمم غلطید

مادری بوسه بدختر میدادکاش این درد به دل میگنجید

من کجا بوسه‌ی مادر دیدماشک بود آنکه ز رویم بوسید

خرم آن طفل که بودش مادرروشن آن دیده که رویش میدید

مادرم گوهر من بود ز دهرزاغ گیتی، گهرم را دزدید

Comments

Loading comments…