شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
پروین اعتصامی
شباهنگام، کاین فیروزه گلشن،/ ز انوار کواکب، گشت روشن،
غزال روز، پنهان گشت از بیم؛/ پلنگ شب، برون آمد ز مَکمَن.
روان شد خارکن با پشتهی خار،/ بِخَسته، دست و پا و پشت و گردن.
به کُنج لانه، مور آرامگه ساخت،/ شده آزرده، از دانه کشیدن.
به رسم و راهِ دیرین، داد چوپان،/ در آغِل، گوسفندان را نشمین.
کبوتر جُست اندر لانه راحت؛/ زَغَن در آشیان بنمود مسکن.
جهان را سوگ بگرفت و شباویز،/ به سانِ سوگواران کرد شیون.
زمانِ خُفتن آمد ماکیان را؛/ نچیده مانْد آن پاشیده ارزن.
نهاد از دست، مرد کارگر کار،/ که شد بیگاه وقت کار کردن.
هم افسونگر رهایی یافت، هم مار؛/ هم آهنگر بیاسود و هم آهن.
لحافِ پیرزن را پارگی مانْد،/ که نتوانست نخ کردن به سوزن.
بیارامید صید، آسوده در دام،/ به شوقِ شادیِ روزِ رهیدن.
دروگر، داس خود بنهاد بر دوش؛/ تبرزن، رخت خود پوشید بر تن.
عَسَس بیدار مانْد، آری چه نیکوست،/ برای خفتگان، بیدار بودن!
به بامِ خلق، بَرشُد دزدِ طَرّار/ کمینِ رهگذاران کرد رهزن.
ز بی خوابی شکایت کرد بیمار،/ که شد نزدیک، رنجِ شب نخفتن.
بدوشیدند شیرِ گوسفندان،/ بیاسودند گاو و گاوآهن.
خروش از جانب میخانه برخاست،/ زِ بس جام و سبو در هم شکستن.
زِ تاریکی، زمین بگرفت اِسپَر؛/ زِ اَنجُم آسمان بر بست جوشن.
زِ مشرق، گشت ناهید آشکارا،/ چو تابنده گهر، از تیره معدن.
شهاب ثاقب، از دامان افلاک،/ فرو افتاد، چون سنگِ فلاخن.
بناتُ النَّعش، خونین کرده رخسار،/ زِ مویه کردن و از موی کندن.
ثَوابِت، جمله حیران ایستاده،/ چو محکومان به هنگام زِلیفَن.
به کنج کلبهی تاریکْ بختان،/ فروتابید نورِ مَه زِ رُوزن.
بر آمد صبحدم، مِهرِ جهانتاب،/ به سانِ حور از چنگِ هَریمن.
فرو شستند چینِ زلفِ سنبل؛/ بیفشاندند گَرد از چهرِ سوسن.
زِ سر بگرفت سعی و رنج خود، مور؛/ بشد گنجشک، بهر دانه جُستن.
نمانَد توسنی و راهواری،/ زِ ناهمواری ایام توسن.
بدین گونه است آیینِ زمانه،/ زمانی دوستدار و گاه دشمن
پدید آرد گهی صبح و گهی شام؛/ گهی اردیبهشت و گاه بهمن.
دریغا، کاروان عمر بگذشت،/ ز سال و ماه و روز و شب گذشتن.
زِ گیر و دار این دامِ بلاخیز،/ جهان تا هست، کس را نیست رَستَن.
اگر نیک و اگر بد گردد احوال،/ نیفتد چرخهی گیتی ز گشتن.
دهد این سودگر، ای دوست، ما را،/ گهی کرباس و گاهی خزِّ اَدکَن.
به دانش، زنگ از این آیینه بِزْدای؛/ به صیقل، زنگ را دانی زِدودن.
چو اسرائیلیان، کفرانِ نعمت،/ مکن، چون هست هم سَلوی' و هم مَنّ.
کتاب حکمت و عرقان چه خوانی،/ نخوانده اَبجَد و حُطّی و کَلمَن؟
حقیقت گوی شو، پروین! چه ترسی؟/ نشاید بهر باطل، حق نهفتن!
Comments
Loading comments…