پیام داد سگ گله را، شبی گرگی

پروین اعتصامی

پیام داد سگ گله را، شبی گرگیکه صبحدم بره بفرست، میهمان دارم

مرا بخشم میاور، که گرگ بدخشم استدرون تیره و دندان خون فشان دارم

جواب داد، مرا با تو آشنائی نیستکه رهزنی تو و من نام پاسبان دارم

من از برای خور و خواب، تن نپروردمهمیشه جان بکف و سر بر آستان دارم

مرا گران بخریدند، تا بکار آیمنه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم

مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشتچه انتظار ازین پیش، ز اسمان دارم

عنان نفس، ندادم چو غافلان از دستکنون بدست توانا، دو صد عنان دارم

گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهیز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم

هراس نیست مرا هیچگه ز حمله‌ی گرگهراس کم دلی بره‌ی جبان دارم

هزار بار گریزاندمت به دره و کوههزارها سخن، از عهد باستان دارم

شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواندمن این قلاده‌ی سیمین، از آنزمان دارم

رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیسکه عمرهاست بکوی وفا مکان دارم

درستکارم و هرگز نمانده‌ام بیکارشبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم

مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شددهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم

جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوزسه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم

دو سال پیش، بدندان دم تو برکندمکنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم

دکان کید، برو جای دیگری بگشایفروش نیست در آنجا که من دکان دارم

Comments

Loading comments…