به پیکار دشمن دلیران فرست

کلیات سعدی — بوستان — باب اول

بپیکار دشمن دلیران فرستهژبران بناورد شیران فرست

برای جهاندیدگان کار کنکه صید آزمودست گرگ کهن

مترس از جوانان شمشیر زنحذر کن ز پیران بسیار فن

جوانان پیل افکن شیر گیرندانند دستان روباه پیر

خردمند باشد جهاندیده مردکه بسیار گرم آزمودست و سرد

جوانان شایستهٔ بخت ورز گفتار پیران نپیچند سر

گرت مملکت باید آراستهمده کار معظم بنوخاسته

سپه را مکن پیشرو جز کسیکه در جنگها بوده باشد بسی

بخردان مفرمای کار درشتکه سندان نشاید شکستن بمشت

رعیت نوازی و سر لشکرینه کاریست بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگاربناکاردیده مفرمای کار

نتابد سگ صید روی از پلنگز روبه رمد شیر نادیده جنگ

چو پرورده باشد پسر در شکارنترسد چو پیش آیدش کارزار

بکشتی و نخجیر و آماج و گویدلاور شود مرد پرخاشجوی

بگرمابه پرورده و عیش و نازبرنجد چو بیند در جنگ باز

دو مردش نشانند بر پشت زینبود کش زند کودکی بر زمین

یکی را که دیدی تو در جنگ پشتبکش گر عدو در مصافش نکشت

مخنث به از مرد شمشیر زنکه روز وغا سر بتابد چو زن

چه خوش گفت گرگین بفرزند خویشچو قربان پیکار بربست و کیش

اگر چون زنان جست خواهی گریزمرو آب مردان جنگی مریز

سواری که در جنگ بنمود پشتنه خود را که نام آورانرا بکشت

شجاعت نیاید مگر ز آن دو یارکه افتند در حلقهٔ کارزار

دو همجنس همسفرهٔ همزبانبکوشند در قلب هیجا بجان

که ننگ آیدش رفتن از پیش تیربرادر بچنگال دشمن اسیر

چو بینی که یاران نباشند یارهزیمت ز میدان غنیمت شمار

Comments

Loading comments…