شبی دود خلق آتشی برفروخت
کلیات سعدی — بوستان — باب اول
شبی دود خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندر آن خاک و دودکه دکان ما را گزندی نبود
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوستو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد بناراگر چه سرایت بود بر کنار
بجز سنگدل ناکند معده تنگچو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟چو بیند که درویش خون میخورد
مگو تندرستست رنجوردارکه میپیچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو یاران بمنزل رسندنخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکشچو بینند در گل خر خارکش
اگر در سرای سعادت کسستز گفتار سعدیش حرفی بسست
همینت بسندست اگر بشنویکه گر خار کاری سمن ندروی
Comments
Loading comments…