شنیدم که در مرزی از باختر
کلیات سعدی — بوستان — باب اول
شنیدم که در مرزی از باختربرادر دو بودند از یک پدر
سپهدار و گردنکش و پیلتننکو روی و دانا و شمشیرزن
پدر هر دو را سهمگن مرد یافتطلبکار جولان و ناورد یافت
برفت آن زمین را دو قسمت نهادبهر یک پسر ز آن نصیبی بداد
مبادا که بر یکدگر سر کشندبپیکار شمشیر کین بر کشند
پدر بعد از آن روزگاری شمردبجان آفرین جان شیرین سپرد
اجل بگسلاندش طناب امَلوفاتش فرو بست دست عمل
مقرر شد آن مملکت بر دو شاهکه بیحد و مر بود گنج و سپاه
بحکم نظر در به افتاد خویشگرفتند هر یک یکی راه پیش
یکی عدل تا نام نیکو بردیکی ظلم تا مال گرد آورد
یکی عاطفت سیرت خویش کرددرم داد و تیمار درویش خورد
بنا کرد و نان داد و لشکر نواختشب از بهر درویش شبخانه ساخت
خزاین تهی کرد و پر کرد جَیشچنان کز خلایق بهنگام عیش
برآمد همی بانگ شادی چو رعدچو شیراز در عهد بوبکر سعد
خدیو خردمند فرخ نهادکه شاخ امیدش برومند باد
حکایت شنو کان گوِ نامجویپسندیده پی بود و فرخنده خوی
ملازم بدلداری خاص و عامثناگوی حق بامدادان و شام
در آن ملک قارون برفتی دلیرکه شه دادگر بود و درویش سیر
نیامد در ایّام او بر دلینگویم که خاری که برگ گلی
سرآمد بتایید ملک از سراننهادند سر بر خطش سروران
دگر خواست کافزون کند تخت و تاجبیفزود بر مرد دهقان خراج
طمع کرد در مال بازارگانبلا ریخت بر جان بیچارگان
بامید بیشی نداد و نخوردخردمند داند که ناخوب کرد
که تا جمع کرد آن زر از گُر بزیپراگنده شد لشکر از عاجزی
شنیدند بازارگانان خبرکه ظلمست در بوم آن بیهنر
بریدند از آنجا خرید و فروختزراعت نیامد رعیت بسوخت
چو اقبالش از دوستی سربتافتبناکام دشمن برو دست یافت
ستیز فلک بیخ و بارش بکندسم اسب دشمن دیارش بکند
وفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟
چه نیکی طمع دارد آن بیصفاکه باشد دعای بدش در قفا؟
چو بختش نگون بود در کاف کُننکرد آنچه نیکانش گفتند کن
چه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟تو برخور که بیدادگر برنخورد
گمانش خطا بود و تدبیر سستکه در عدل بود آنچه در ظلم جست
یکی بر سر شاخ بن میبریدخداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد میکندنه با من که با نفس خود میکند
نصیحت بجایست اگر بشنویضعیفان میفگن بکتف قوی
که فردا بداور برد خسرویگدائی که پیشت نیرزد جوی
چو خواهی که فردا بوی مهتریمکن دشمن خویشتن کهتری
که چون بگذرد بر تو این سلطنتبگیرد بقهر آن گدا دامنت
مکن، پنجه از ناتوانان بدارکه گر بفکنندت شوی شرمسار
که زشتست در چشم آزادگانبیفتادن از دست افتادگان
بزرگان روشندل نیکبختبفرزانگی تاج بردند و تخت
بدنبالهٔ راستان کج مرووگر راست خواهی ز سعدی شنو
نگویم که بدخواه درویش بودحقیقت که او دشمن خویش بود
Comments
Loading comments…