گرت خویش دشمن شود دوستدار

کلیات سعدی — بوستان — باب اول

گرت خویش دشمن شود دوستدارز تلبیسش ایمن مشو زینهار

که گردد درونش بکین تو ریشچو یاد آیدش مهر پیوند خویش

بد اندیش را لفظ شیرین مبینکه ممکن بود زهر در انگبین

کسی جان از آسیب دشمن ببردکه مر دوستان را بدشمن شمرد

نگه دارد آن شوخ در کیسه درکه بیند همه خلق را کیسه بر

سپاهی که عاصی شود در امیرورا تا توانی بخدمت مگیر

ندانست سالار خود را سپاسترا هم ندارد، ز غدرش هراس

بسوگند و عهد استوارش مدارنگهبان پنهان برو بر گمار

نو آموز را ریسمان کن درازنه بگسل که دیگر نبینیش باز

چو اقلیم دشمن بجنگ و حصارگرفتی بزندانیانش سپار

که بندی چو دندان بخون در بردز حلقوم بیدادگر خون خورد

چو برکندی از چنگ دشمن دیاررعیت بسامانتر از وی بدار

که گر باز کوبد دَر کارزاربرآرند عام از دماغش دمار

و گر شهریانرا رسانی گزنددر شهر بر روی دشمن مبند

مگو دشمن تیغزن بر درستکه انباز دشمن بشهر اندرست

Comments

Loading comments…