ز تاج ملک زاده‌ای در مناخ

کلیات سعدی — بوستان — باب دوم

ز تاج ملک زاده‌ای در مناخشبی لعلی افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تیره رنگچه دانی که گوهر کدامست و سنگ؟

همه سنگها پاس دار ای پسرکه لعل از میانش نباشد بدر

در اوباش، پاکان شوریده رنگهمان جای تاریک و لعلند و سنگ

چو پاکیزه نفسان و صاحبدلانبر آمیختستند با جاهلان

برغبت بکش بار هر جاهلیکه افتی بسر وقت صاحبدلی

کسیرا که با دوستی سرخوشستنبینی که چون بار دشمن کشست

بدرد چو گل جامه از دست خارکه خون در دل افتاده خندد چو نار

غم جمله خور در هوای یکیمراعات صد کن برای یکی

گرت خاکپایان شوریده سرحقیر و فقیر آید اندر نظر

بمردی کریشان بدر نیست آنبخدمت کمر بندشان بر میان

تو هرگز مبینشان بچشم پسندکه ایشان پسندیدهٔ حق بسند

کسیرا که نزدیک ظنت بد اوستچدانی که صاحب ولایت خود اوست؟

در معرفت بر کسانیست بازکه درهاست بر روی ایشان فراز

بسا تلخ عیشان و تلخی چشانکه آیند در حله دامن کشان

ببوسی گرت عقل و تدبیر هستملکزاده را در نواخانه دست

که روزی برون آید از شهر بندبلندیت بخشد چو گردد بلند

مسوزان درخت گل اندر خریفکه در نوبهارت نماید ظریف

Comments

Loading comments…