شنیدم که مغروری از کبر مست

کلیات سعدی — بوستان — باب دوم

شنیدم که مغروری از کبر مستدر خانه بر روی سائل ببست

بکنجی فرو ماند و بنشست مردجگر گرم و آه از تف سینه سرد

شنیدش یکی مرد پوشیده چشمبپرسیدش از موجب کین و خشم

فرو گفت و بگریست بر خاک کویجفائی کزان شخصش آمد بروی

بگفت ای فلان ترک آزار کنیک امشب بنزد من افطار کن

بخلق و فریبش گریبان کشیدبخانه در آوردش و خوان کشید

بر آسود درویش روشن نهادبگفت ایزدت روشنائی دهاد

شب از نرگسش قطره چندی چکیدسحر دیده بر کرد و دنیا بدید

حکایت بشهر اندر افتاد و جوشکه آن بی بصر دیده بر کرد دوش

شنید این سخن خواجهٔ سنگدلکه برگشت درویش ازو تنگدل

بگفتا حکایت کن ای نیکبختکه چون سهل شد بر تو این کار سخت؟

که بر کردت این شمع گیتی فروز؟بگفت ای ستمگار آشفته روز

تو کوته نظر بودی و سست رایکه مشغول گشتی بجغد از همای

بروی من این در کسی کرد بازکه کردی تو بر روی وی در فراز

اگر بوسه بر خاک مردان زنیبمردی که پیش آیدت روشنی

کسانیکه پوشیده چشم دلندهمانا کزین توتیا غافلند

چو برگشته دولت ملامت شنیدسر انگشت حسرت بدندان گزید

که شهباز من صید دام تو شدمرا بود دولت بنام تو شد

کسی چون بدست آورد جره بازفرو برده چون موش دندان آز؟

الا گر طلبکار اهل دلیز خدمت مکن یکزمان غافلی

خورش ده بگنجشک و کبک و حمامکه یک روزت افتد همائی بدام

چو هر گوشه تیر نیاز افکنیامیدست ناگه که صیدی زنی

دُری هم برآید ز چندین صدفز صد چوبه آید یکی بر هدف

Comments

Loading comments…