تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

کلیات سعدی — بوستان — باب سوم

ترا عشق همچون خودی ز آب و گلرباید همی صبر و آرام دل

ببیداریش فتنه بر خد و خالبخواب اندرش پای بند خیال

بصدقش چنان سر نهی در قدمکه بینی جهان با وجودش عدم

چو در چشم شاهد نیاید زرتزر و خاک یکسان نماید برت

دگر با کست بر نیاید نفسکه با او نماند دگر جای کس

تو گوئی بچشم اندرش منزلستو گر دیده برهم نهی در دلست

نه اندیشه از کس که رسوا شوینه قوت که یکدم شکیبا شوی

گرت جان بخواهد بلب بر نهیورت تیغ بر سر نهد سر نهی

چو عشقی که بنیاد آن بر هواستچنین فتنه انگیز و فرمانرواست

عجب داری از سالکان طریقکه باشند در بحر معنی غریق

بسودای جانان ز جان مشتغلبذکر حبیب از جهان مشتغل

بیاد حق از خلق بگریختهچنان مست ساقی که می ریخته

نشاید بدارو دوا کردشانکه کس مطلع نیست بر دردشان

الست از ازل همچنانشان بگوشبفریاد قالوا بلی در خروش

گروهی عمل دار عزلت نشینقدمهای خاکی دم آتشین

بیک نعره کوهی ز جا برکنندبیک ناله شهری بهم بر کنند

چو بادند پنهان و چالاک پویچو سنگند خاموش و تسبیح گوی

سحرها بگریند چندانکه آبفرو شوید از دیده‌شان کحل خواب

فرس کشته از بس که شب رانده‌اندسحر گه خروشان که وا مانده‌اند

شب و روز در بحر سودا و سوزندانند ز آشفتگی شب ز روز

چنان فتنه بر حسن صورت نگارکه با حسن صورت ندارند کار

ندادند صاحبدلان دل بپوستو گر ابلهی داد بیمغز کوست

می صرف وحدت کسی نوش کردکه دنیا و عقبی فراموش کرد

خود از نالهٔ عشق باشند مستز کونین بر یاد او شسته دست

و گر صورت خوب را بنگرنددر آن سر صنع خدا بنگرند

Comments

Loading comments…