چه آوردم از بصره دانی عجب

کلیات سعدی — بوستان — باب ششم

چه آوردم از بصره دانی عجبحدیثی که شیرین ترست از رطب

تنی چند در خرقهٔ راستانگذشتیم بر طرف خرماستان

یکی در میان معده انبار بودز پرخواری خویش بس خوار بود

میان بست مسکین و شد بر درختوز آنجا بگردن در افتاد سخت

نه هر بار خرما توان خورد و بردلت انبان بد عاقبت خورد و مرد

رئیس ده آمد که این را که کشت؟بگفتم مزن بانگ بر ما درشت

شکم دامن اندر کشیدش ز شاخبود تنگدل رودگانی فراخ

شکم بند دستست و زنجیر پایشکم بنده نادر پرستد خدای

سراسر شکم شد ملخ لاجرمبپایش کشد مور کوچک شکم

برو اندرونی بدست آر پاکشکم پُر نخواهد شد الا بخاک

Comments

Loading comments…