یکی را تب آمد ز صاحبدلان
کلیات سعدی — بوستان — باب ششم
یکی را تب آمد ز صاحبدلانکسی گفت شکر بخواه از فلان
بگفت ای پسر تلخی مردنمبه از جور روی ترش بردنم
شکر عاقل از دست آن کس نخوردکه روی از تکبر برو سرکه کرد
مرو در پی هرچه دل خواهدتکه تمکین تن نور جان کاهدت
کند مرد را نفس اماره خواراگر هوشمندی عزیزش مدار
اگر هرچه باشد مرادت خوریز دوران بسی نامرادی بری
تنور شکم دمبدم تافتنمصیبت بود روز نایافتن
بتنگی بریزاندت روی رنگچو وقت فراخی کنی معده تنگ
کشد مرد پرخواره بار شکمو گر در نیابد کشد بار غم
شکم بنده بسیار بینی خجلشکم پیش من تنگ بهتر که دل
و گر هرچه خواهد مرادش خریز دونان بسی جور و خواری بری
Comments
Loading comments…