یکی نان خورش جز پیازی نداشت
کلیات سعدی — بوستان — باب ششم
یکی نانخورش جز پیازی نداشتچو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
پراکندهٔ گفتش ای خاکساربرو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار از کس ای خواجه باککه مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چابک نوردید دستقبایش دریدند و دستش شکست
شنیدم که میگفت و خون میگریستکه ای نفس خود کرده را چاره چیست؟
جوینی که از سعی بازو خورمبه از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوشکه بر سفرهٔ دیگران داشت گوش
همی گفت و بر خویشتن میگریستکه مر خویشتن کرده را چاره چیست
Comments
Loading comments…