یکی پر طمع پیش خوارزمشاه
کلیات سعدی — بوستان — باب ششم
یکی پر طمع پیش خوارزمشاهشنیدم که شد بامدادی پگاه
چو دیدش بخدمت دوتا گشت و راستدگر روی بر خاک مالید و خاست
پسر گفتش ای بابک نامجوییکی مشکلت میبپرسم بگوی
نگفتی که قبله است سوی حجازچرا کردی امروز ازین سو نماز؟
مبر طاعت نفس شهوت پرستکه هر ساعتش قبلهٔ دیگرست
مبر ای برادر بفرمانش دستکه هر کس که فرمان نبردش برست
قناعت سرافرازد ای مرد هوشسر پر طمع بر نیاید ز دوش
طمع آبروی توقّر بریختبرای دو جو دامنی در بریخت
چو سیراب خواهی شدن ز آب جویچرا ریزی از بهر برف آبروی؟
مگر از تنعم شکیبا شویوگرنه ضرورت بدرها شوی
برو خواجه کوتاه کن دست آزچه میبایدت ز آستین دراز؟
کسیرا که درج طمع درنوشتنباید بکس عبد و خادم نبشت
توقع براند ز هر مجلستبران از خودش تا نراند کست
Comments
Loading comments…