جوانی سر از رأی مادر بتافت

کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم

جوانی سر از رای مادر بتافتدل دردمندش بآذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهدکه ای سست مهر فراموش عهد

نه گریان و درمانده بودی و خردکه شبها ز دست تو خوابم نبرد

نه در مهد نیروی حالت نبودمگس راندن از خود مجالت نبود

تو آنی که از یک مگس رنجه‌ایکه امروز سالار و سرپنجه‌ای

بحالی شوی باز در قعر گورکه نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغچو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمی ببینی که راهنداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیدهٔو گر نه تو هم چشم پوشیدهٔ

معلم نیاموختت فهم و رایسرشت این صفت در نهادت خدای

گرت منع کردی دل حق نیوشحقت عین باطل نبودی بگوش

Comments

Loading comments…