سرشتست باری شفا در عسل

کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم

سرشتست باری شفا در عسلنه چندانکه زور آورد با اجل

عسل خوش کند زندگانرا مزاجولی درد مردن ندارد علاج

رمق ماندهٔ را که جان از بدنبرآمد، چه سود انگبین در دهن؟

یکی گرز پولاد بر مغز خوردکسی گفت صندل بمالش بدرد

ز پیش خطر تا توانی گریزولیکن مکن با قضا پنجه تیز

درون تا بود قابل شرب و اکلبدن تازه رویست و پاکیزه شکل

خراب آنگه این خانه گردد تمامکه با هم نسازند طبع و طعام

مزاجت تر و خشک و گرمست و سردمرکب ازین چار طبعست مرد

یکی زین چو بر دیگری یافت دستترازوی عدل طبیعت شکست

اگر باد سرد نفس نگذردتف معده جان در خروش آورد

و گر دیگ معده نجوشد طعامتن نازنین را شود کار خام

در اینان نبندد دل اهل شناختکه پیوسته با هم نخواهند ساخت

توانائی تن مدان از خورشکه لطف حقت میدهد پرورش

بحقش که گردیده بر تیغ و کاردنهی، حق شکرش نخواهی گزارد

چو رویی بخدمت نهی بر زمینخدا را ثنا گوی و خود را مبین

گدائیست تسبیح و ذکر و حضورگدا را نباید که باشد غرور

گرفتم که خود خدمتی کردهٔنه پیوسته اقطاع او خوردهٔ؟

همیدون بسی منفعت در نباتاگر خواجه را مانده باشد حیات

Comments

Loading comments…