یکی را عسس دست بر بسته بود
کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم
یکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بود
بگوش آمدش در شب تیره رنگکه شخصی همی نالد از دست تنگ
شنید این سخن دزد مسکین و گفتز بیچارگی چند نالی بخفت
برو شکر یزدان کن ای تنگدستکه دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بینوائی بسیچو بینی ز خود بینواتر کسی
بگوش آمدش ناگهان از پسیکه مینالد از تنگدستی کسی
بخندید دزد تبه رای و گفتتو باری ز دوران چه نالی؟ بخفت
Comments
Loading comments…