شبی دعوتی بود در کوی من

کلیات سعدی — بوستان — باب هفتم

شبی دعوتی بود در کوی منز هر جنس مردم درو انجمن

چو آواز مطرب درآمد ز کویبگردون شد از عاشقان های و هوی

پریچهرهٔ بود محبوب منبدو گفتم ای لعبت خوب من

چرا با رفیقان نیایی بجمعکه روشن کنی بزم ما را چو شمع

شنیدم سهی قامت سیمتنکه میرفت و میگفت با خویشتن

محاسن چو مردان ندارم بدستنه مردی بود پیش مردان نشست

سیه نامه تر زان مخنث مخواهکه پیش از خطش روی گردد سیاه

از آن بی حمیت بباید گریختکه نامردیش آب مردان بریخت

پسر کو میان قلندر نشستپدر گو ز خیرش فروشوی دست

دریغش مخور بر هلاک و تلفکه پیش از پدر مرده به ناخلف

Comments

Loading comments…