عضد را پسر سخت رنجور بود
کلیات سعدی — بوستان — باب هفتم
عضد را پسر سخت رنجور بودشکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پندکه بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکستکه در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستانسراییکی نامور بلبل خوش سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافتجز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفستو از گفت خود ماندهٔ در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کارولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بودز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنارکه از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق ای خردمند فاشبعیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوشچو بیستر بینی بصیرت بپوش
Comments
Loading comments…