بلند اختری نام او بختیار

کلیات سعدی — بوستان — باب پنجم

بلند اختری نام او بختیارقوی دستگه بود و سرمایه‌دار

بکوی گدایان درش خانه بودزرش همچو گندم بپیمانه بود

هم او را در آن بقعه زر بود و مالدگر تنگدستان برگشته حال

چو درویش بیند توانگر بنازدلش بیش سوزد بداغ نیاز

زنی جنگ پیوست با شوی خویششبانگه چو رفتش تهیدست پیش

که کس چون تو بدبخت و درویش نیستچو زنبور سرخت بجز نیش نیست

بیاموز مردی ز همسایگانکه آخر نیم قحبهٔ رایگان

کسانرا زر و سیم و ملکست و رختچرا همچو ایشان نهٔ نیکبخت؟

برآورد صافی دل صوف پوشچو طبل از تهیگاه حالی خروش

که من دست قدرت ندارم بهیچبسرپنجه دست قضا بر مپیچ

نکردند در دست من اختیارکه مر خویشتن را کنم بختیار

یکی پیر درویش در خاک کیشنکو گفت با همسر زشت خویش

چو دست قضا زشت رویت سرشتمیندای گلگونه بر روی زشت

که حاصل کند نیکبختی بزور؟بسرمه که بینا کند چشم کور؟

نیاید نکوکاری از بدرگانمحالست دوزندگی از سگان

همه فیلسوفان یونان و رومندانند کرد انگبین از زقوم

ز وحشی نیاید که مردم شودبسعی اندر و تربیت گم شود

توان پاک کردن ز زنگ آینهولیکن نیاید ز سنگ آینه

بکوشش نروید گل از شاخ بیدنه زنگی بگرمابه گردد سپید

چو رد می‌نگردد خدنگ قضاسپر نیست مر بنده را جز رضا

Comments

Loading comments…