شنیدم که در دشت صنعا جنید
کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم
شنیدم که در دشت صنعا جنیدسگی دید بر کنده دندان صید
ز نیروی سر پنجهٔ شیر گیرفرومانده عاجز چو روباه پیر
پس از غرم و آهو گرفتن بپیلگد خوردی از گوسفندان حی
چو مسکین و بیطاقتش دید و ریشبدو داد یک نیمه از زاد خویش
شنیدم که میگفت و خوش میگریستکه داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
بظاهر من امروز ازین بهترمدگر تا چه راند قضا بر سرم
گرم پای ایمان نلغزد ز جایبسر بر نهم تاج عفو خدای
و گر کسوت معرَفت در برمنماند، ببسیار ازین کمترم
که سگ با همه زشت نامی چو مردمر او را بدوزخ نخواهند برد
ره اینست سعدی که مردان راهبعزت نکردند در خود نگاه
از آن بر ملایک شرف داشتندکه خود را به از سگ نپنداشتند
پس از گاو کوهی گرفتن بقهرلگد خورده از گوسفندان شهر
Comments
Loading comments…